به اندازه ی فاصله ی زانو تا زمین ! ... PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 10
بدخوب 

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند : فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟

استاد اندکی تامل کرد و گفت : فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "
دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."

ادامه مطلب...
 
از قضاوت پرهیز كن! PDF چاپ نامه الکترونیک

نویسنده: وین دایر
ترجمه: محمدرضا آل‌یاسین


حكایت
كوه و سنجاب با هم نزاع می‌كردند. كوه به سنجاب گفت: «تو یك كوچولوی مغرور هستی». سنجاب پاسخ داد: «تردیدی نیست كه تو خیلی بزرگی، همه چیز باید گرد هم آیند تا این فضا را بسازند، اما فكر نمی‌كنم كه مقام و موقعیت من مایه شرمندگی‌ام باشد. البته من به بزرگی تو نیستم اما تو هم به كوچكی من نیستی و حتی نصف چابكی و سرزندگی من را نداری. انكار نمی‌كنم كه تو می‌توانی یك ردپای زیبای سنجاب بسازی اما بدان كه استعدادها متفاوت است؛ همه‌چیز خوب، كامل و تمام عیار آفریده شده، آنچه هست، واجب و ضروری است. اگر من نمی‌توانم جنگل‌ها را روی پشت خود حمل كنم، تو هم نمی‌توانی یك فندق را بشكنی.»
رالف والدو امرسون
(١٨٨٢ ـ ١٨٠٣)

ادامه مطلب...
 
در مركز دروني‌تان مستقر شويد PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 18
بدخوب 

«مجموعه‌اي از سخنان و تعاليم استاد درون، عارف معاصر هندي»
ترجمه: فلورا دوست‌محمديان

در درون‌تان بمانيد. به خودتان اجازه ندهيد تا با نظريات ديگران اداره شويد يا ديگران با نيات و خواسته‌هاي‌شان، شما را به اين طرف و آن طرف هل بدهند. در متعادل كردن خود با ديگران اشتباه نكنيد و خودتان را با ديگران هم‌سطح نكنيد.
در زمان بودا يك‌بار اتفاقي افتاد. «امراپالي» فاحشه‌اي مشهور و زيبا، عاشق راهبي بودايي، يك فقير شد. بودا و راهبانش در سفر بودند تا به جايي كه «امراپالي» زندگي مي‌كرد، رسيدند و همان‌جا توقف كردند. در آنجا بود كه زن، عاشق راهب شد و به او گفت: «به خانه‌ام بيا و تا فصل بهار كه چهار ماه ديگر است، نزد من بمان.»
راهب پاسخ داد: «من بايد نزد استادم بروم و از او سؤال كنم. اگر او اجازه داد، خواهم آمد.»

ادامه مطلب...
 
نسخه طبيب PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 18
بدخوب 

مطابق با آموزش‌هاي س. ن. گويانكا (كتاب هنر زندگي)
نويسنده: ويليام هارت
ترجمه: گروه مترجمان


مردي، بيمار مي‌شود و براي درمان به نزد طبيب مي‌رود. او بعد از معاينه مقداري دارو براي او تجويز مي‌كند. آن مرد به طبيب خود ايماني عظيم دارد. بيمار به خانه بازمي‌گردد و در اتاق مخصوص عباداتش، تصويري زيبا يا مجسمه‌اي از آن طبيب مي‌گذارد. بعد مي‌نشيند و نسبت به آن تصوير يا مجسمه، اداي احترام مي‌كند: سه‌بار سجده مي‌كند و گل و عود ارزاني‌اش مي‌دارد. بعد نسخه‌اي كه طبيب برايش نوشته را بيرون آورده و با وقار بسيار مي‌خواند: «دو قرص صبح، دو قرص بعدازظهر، دو قرص شب»! همه‌ي روزه‌ها همه عمر، همچنان به خواندن نسخه ادامه مي‌دهد؛ گرچه ايماني عظيم به طبيب دارد، اما نسخه كمكي به او نمي‌كند.

ادامه مطلب...
 
سنگريزه و روغن PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 10
بدخوب 

مطابق با آموزش‌هاي س. ن. گويانكا (هنر زندگي)
نويسنده: ويليام هارت
ترجمه: گروه مترجمان


روزي، مرد جواني كه زارزار مي‌گريست به نزد بودا آمد، در حالي كه نمي‌توانست از گريه بازايستد. بودا از او پرسيد: «چه شده جوان»؟ «استاد، ديروز پدر پيرم مرد.»
«خُب، چه مي‌شود كرد؟ اگر او مرده است، گريه دوباره، زنده‌اش نمي‌كند.»
«بله استاد مي‌فهمم. گريه، پدرم را بازنمي‌گرداند. ولي من با تقاضاي مخصوصي نزد شما آمده‌ام، خواهش مي‌كنم براي پدر مرحومم كاري انجام بدهيد»!
«هان؟ از دست من براي پدر مرحوم تو چه كاري ساخته است»؟

ادامه مطلب...
 
فِرِني كج و كوله PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 7
بدخوب 

مطابق با آموزش‌هاي س. ن. گويانكا (كتاب هنر زندگي)
نويسنده: ويليام هارت
ترجمه: گروه مترجمان


دو پسر جوان كه بسيار فقير بودند، با گدايي كردن غذا، از خانه‌اي به خانه‌اي در شهر و حومه شهر زندگي مي‌كردند. يكي از آن دو، كور مادرزاد بود و ديگري ياري‌اش مي‌داد؛ بدين‌سان آن‌دو با يكديگر مي‌گشتند و براي غذا گدايي مي‌كردند.
يك روز پسر كور، بيمار شد. رفيقش گفت: «همين‌جا بمان و استراحت كن. من مي‌روم و براي هر دوتاي‌مان گدايي مي‌كنم و برايت غذا مي‌آورم». و پسر رفت.
ازقضا در آن روز، به آن پسر غذاي لذيذي دادند: فرني به سبك هندي. او هرگز در عمرش چنين غذايي نخورده بود و از خوردن آن بسيار لذت برد. اما بدبختانه هيچ ظرفي با خود نداشت تا براي دوستش هم ببرد. بنابراين همه غذا را خودش خورد.

ادامه مطلب...
 
پركردن بطري روغن PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 6
بدخوب 

مطابق با آموزش‌هاي س. ن. گويانكا (كتاب هنر زندگي)
نويسنده: ويليام هارت
ترجمه: گروه مترجمان

مادري، پسرش را با يك بطري خالي و يك اسكناس ده‌ روپيه‌اي فرستاد تا مقداري روغن از بقالي نزديك‌شان بخرد. پسر رفت و بطري را پر از روغن كرد. اما در حين بازگشت، زمين خورد و بطري از دستش افتاد. پيش از آنكه بتواند بطري را بلند كند نيمي، از روغن بيرون ريخته بود. در حالي‌كه روغن بطري نصف شده بود، گريان نزد مادرش برگشت و گفت: «من نيمي از روغن را ريختم! نيمي از روغن را ريختم!» آن پسر بسيار ناراحت بود.

ادامه مطلب...
 
معمولي بودن PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 6
بدخوب 

استاد درون
مترجم: فرشید قهرمانی

«معمولي بودن» خود يك معجزه است. تشنه‌ كرامات و معجزات نبودن بعضي‌ها هم معجزه است. اجازه دهيد هستي، مسير زندگي‌تان را تعيين كند.
يك‌بار براي استاد ذن «بانكي» در حين كار كردن در باغش اتفاقي افتاد. محققي آمد و از بانكي سؤال كرد: «باغبان، استاد كجاست؟» بانكي خنديد و گفت: «درون آن كلبه، استاد را خواهي يافت.» مرد به سمت كلبه رفت. وقتي وارد كلبه شد، ديد بانكي روي صندلي راحتي نشسته. مردي كاملاً مشابه باغباني كه بيرون كار مي‌كرد. محقق گفت: «آيا شوخي مي‌كني؟ فوري از روي صندلي استادت بلند شو! اين كار تو توهين به مقام استاد است. آيا تو هيچ احترامي براي استادت قائل نمي‌باشي؟» بانكي بلند شد و روي زمين نشست. گفت: «اينك شما استاد را در صندلي نخواهيد يافت، زيرا استاد من هستم.»
درك اين مسئله براي محقق بسيار سخت بود. او نمي‌توانست ببيند استادي بزرگ بتواند تا اين حد معمولي باشد. پس بلافاصله آنجا را ترك كرد و استاد را از دست داد. در واقع او همه‌چيز را از دست داد.

ادامه مطلب...
 
تمثیل روانشناختی PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 12
بدخوب 

استـاد / ترجمه خاتمی

پادشاهي مي‌خواست نخست‌وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان را گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد، مي‌توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».
پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد، بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه‌اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌اي نشسته بود و كاري نمي‌كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت!

ادامه مطلب...
 
مزه شمشير بن زو PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 6
بدخوب 

مسعود برزين ـ حكايت‎هاي ذن
مزه شمشير بن زو


ماتاجوروياگيو، فرزند يك شمشيرزن معروف بود. پدرش كه ديد كار پسر ميانه و معمولي است و نمي‎تواند به درجه استادي در شمشير زدن برسد، او را عاق كرد و از خود راند.
ماتاجورو به كوه فوتاره رفت و بن زو، شمشير زن بسيار معروف را ديد. ولي بن زو داوري پدر را تأييد كرد و گفت: «تو كه مي‎خواهي زير نظر من شمشير زني آموزي، شايسته چنين چيزي نيستي.»
جوان با اصرار سؤال كرد: «اگر سخت بكوشم، چند سال طول مي‎كشد كه استاد شوم؟»
و پاسخ شنيد: «بقيه عمرت.»

ادامه مطلب...