به نام خداوند جان و خرد
سرمقالهی سردبیر مجله روانشناسی دکتر علی شمیسـا www.shamisapsy.ir
دوست عزیز من! هر دو هفته یکبار چشم بهراهِ سرمقالههای سردبیر مجلهی روانشناسی نماآوای زندگی باشید. بیصبرانه منتظر خواندنِ نامههای الکترونیک و نظرات شما هستم.
سرمقالههای سردبیر مجله روانشناسی را میتوانید بدون کسب اجازه از نگارنده در وبسایتها یا وبلاگهای خود منتشر کنید.
|
|
و تو خوابی، خواب و بازیچه عنوانی و دیگر یک انسان معمولی و عادی نیستی و سادگی در تو نیست، سادگی زیباست و تو دیگر زیبا نیستی و آگاه به هستیات نیستی و به نیستیات دلخوش هستی و در اوج غفلتی و تو را در خواب، خواب میبینم و در بیداری، واقعیتات را هم خواب میبینم و انباشت دانش، روان سادگی تو را گسترش نداده است و چهبسا واقعیت تو را هم به رؤیاهای بیمارگون وا سپرده است. آوازهای تو کسی را از خواب هم بیدار نکرد و خیلیها مثل تو را دیدهام که مثل مرده زندگی میکنند، یکی در غفلت یکی در خواب. خواب زیباست، اما خواب تو زیبا نیست. هر وقت به تو سر میزنم خوابی، و هیچ آهو و پلنگی را در پشت چشمهایت ندیدهام. وقتی تو عاشق نیستی، شکلی از فاجعه هستی و من هر آدمی را که شاگرد مکتب عشق نباشد انسان نمیدانم. یک آدم عاشق، یک تابلوی زیبای نقاشی است و حاضرم ساعتها او را نگاه کنم، چشمان حیران سیاهاش را و لبهای گل سرخاش را، آنکه زلیخاست دوستش دارم. رؤیا قشنگ است، اما رؤیاهای تو زیبا نیست و رؤیاهای هر لیلی و مجنونی زیباست. عاشق بیدار است و شکلی از راز خداست و تمام رؤیاهایش جهان را شهود میکند و گیسوانش پر از تخیل است و نبضاش مثل ساعت آفتابگردان میزند. بچهها! من هر لحظه چیزهایی تازه از این جهان درک میکنم و مساحت معنویام پر از گویش و لبخند میشود و عشق، انرژی آگاهی به هستی من است و کودکی را عشق است، چراکه رؤیاهایم مثل زنبقها شادی میکنند، بیدار شو، بیدار، با تو هستم، سنجاقکها برای تو بازی درآوردهاند. آنکس که عاشق نیست، دارد از خود بیگاری میکشد. بیچاره درس خوانده است و چندین عنوان دارد ولی در خواب است هر فردی در این جهان بهشکلی در خواب است و بهشکلی به بیداری میرسد و شاید هم که اصلاً نرسد. فردی با یک کلمه، فردی دیگر با یک گل و فردی دیگر با یک فریاد... و تو باید یاد بگیری که از تجربه به واقعیت بیداری برسی.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
يكشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۲۲ |
|
استاد من باد است و در شكل نسيمي، روي پنجره احساس شما ميوزم، چند قدم آن طرفتر، جنب وجدان شما. بادي هستم كه ميروم، رد پايم را در روح طبل بگيريد كه ميخروشم و به دف وارد ميشوم تا بنوازد و رها ميشوم در بهار، در گيسوان درختها تا سماع كنند و ميپيچم در علفها تا برقصند و در خنكاي نسيمي شكل ميگيرم تا صورت شما را سرور كند. من بادم، با تمامي هندسه كلماتش؛ نسيم، طوفان و... اگر من نبودم بيد مجنوني نميلرزيد، امواجي نميخزيد تا خلق زيبايي كند. باد يعني خالق رقص و سماع در طبيعت. باد يعني مقدمه باران. باد يعني حامل بارور كردن گلها. درختان در سايه باد، به توليد مثل ميپردازند. من بادم كه در پي عشق است و گاهي هم بر بادم. واژهها را ميبينم، كه خلق لرزهاي نميكند و فقط پرافاده و پربادند. واژهاي كه حنجرهاي را نلرزاند، نبودش بهتر، بيا شكلي از باد باشيم، بيمرز. هر كجا خواستيم برويم، بدون آنكه ما را بكاوند و از ما گذرنامه بخواهند. به در هر خانهاي برويم و درختان آن خانه را تكان بدهيم تا شكوفههايشان بشكفد. باد و طوفان گر نباشند، حنجرهها خاموشند. خس و خاشاك در باد ناآرامند. هيچگاه بهار نميشود تا باد نيايد. بيا باد باشيم و بر واژهها بوزيم تا مردان در ميان دود و غبار هوا خوابشان نرود و سرفهشان نگيرد. باد، شكلي از زيبايي طبيعتي است كه من در پي هضم، درك و وسعت آنم. من سالهاست همراه پرندگان پرواز ميكنم و خيلي از آدمهاي عاقل، از هويت معنايي و ظاهري من پندها گرفتهاند؛ زندگي را بيباد تصور كن!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
|
|